
دقیقا مصادف با همین چند شب تابستانی که پایتخت بریتانیا در اتش میسوزد ، چیزی درون من بیدار میشود ، ولوله میکند درون قلبم و مغزم کلمه میبافد و طی معاشقه ی با شکوه قلم با دستانم، عشق نامه روی کاغذ دفتر سبز میریزد...همین روزها که جگر زمین آتش گرفته و جای جای جنگلها و علفزارها و شهر ها و خانه ها و خاطره ها روی زمین درگیر حریقند و مرگ میتازاند درون سرزمینم و حال طاعون زدگان بی یاور را تجربه میکنیم، عشق فریاد میزند ، امید میخواند ، قظعه ای نواخته میشود و بچه ای ، متولد...گم میشوم درون هج...
ادامه مطلب